 |
|
|
|
به وبلاگ ما خوش
آمدید . امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار
بگیرد. در ضمن نظر یادتون نره |
|
 |
|
آمار و اطلاعات
بازدیدکننده |
| |
|
تعداد بازديدها:
|
|
 |
|
|
 |
|
 |
|
|
 |
 |
 |
زيراین طاق کبود
یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود
که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس
شب و روزش بی نفس
همهء آرزوهاش
پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک
نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس
دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت
تو قفس سرک کشید
تو چشم مرغ اسیر
غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد
رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ
شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا
تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالا ها
سوار ابرها بشیم
یه دفعه مرغ اسیر
نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش
روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت
وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست
نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس
رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک
ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد
میون قفس وزید
آسمون سرخ ابی شد
سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ
مرد و مونده گار نشد
چشاشو رو هم گذاشت
دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو
به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون
تا که دق کردش و مرد

ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مملی
در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
| |
![]() |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
| |
|
 |