بنام خدا
سلام
خوابیدی رو بال موجا کاش می شد بودم کنارت / توبا کایاک به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی / روزگار مارو جدا کرد یه غروب توی جوانی
دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم / کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم
میخوام بگم از اون روزای تمرین که دست توی دست
چه خوش بودیم با رفیقا آرزوهامون شکست
سختیو مشکلات جلودارمون نبود / لحظه ها تند می گذشتن زیر گنبد کبود
تااینکه روزای خوشو آب اومد وبرد / سخن با تو هستم تا آخر رفیقم مرد
مسولین اونارو تو چنگشون اسیر کردند / اجل جان مرگشو داد و اونارو اسیر کردند
بچه ها توی جوانی رفتن از پیشمون / رفیقا رو تنها تکمیل نکردن دینشون
نشون به اون نشون که یادشون توی ذهنمونه / خدا اینو بهتر از همه ی ما می دونه
رفیق خوب چیزی نیست که بره از یاد / آخه رفاقت نعمتی که خدا بهم داد
بعد ازجدا کردن تمرین زندگی شده مثل مرداب / رویاهای خوشو فقط می دیدم توی خواب
بودنه تمرین شده برامون یه سراب / چیزی نمونده ازشون بجز نوشته های توی قاب
دلم می سوزه وقت خداحافظی نداشتن / با رفتنشون فقط اسمشونو جا گذاشتن
شادی و تفریح دیگه رختشون بستن / به جاش قصه و غم توی دلامون نشستن
5شنبه ها همه می ریم سرتمرین/ چشا گریون دلا همه غمگین
درو دیوار شده پر از نوشته هاشون / تو گوشم می پیچه صدای خندتون
نمیدین داد می زنم بلند صدا مو بشنوید / دلم تنگ شده چرا جوابو
بغز بهم امون نوشتن نمی ده / یه روز میام پیشتون اون روز نزدیکه
پس خداحافظ تا لحظه ی دیدار / خدا کنه خواب باشم پس کی می شوم بیدار
توکه رفتی به سلامت وعده ما دمه در هیئت/ حسرت یه لحظه تمرین واسه من شده یه عادت

ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مملی
در جمعه پانزدهم دی 1385