تبليغاتX
.: !!!پسر قایقران. نمیدونم خوبه یا بده :.
!!!پسر قایقران. نمیدونم خوبه یا بده

آرشیو وبلاگ ایمیل مدیر صفحه نخست
انجمن آموزش سایت تفریحی مترجم قالب
پیغام مدیر

به وبلاگ ما خوش آمدید .
امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار بگیرد.
در ضمن نظر یادتون نره

آمار و اطلاعات بازدیدکننده

تعداد بازديدها:

جست و جو در این وبلاگ



پيوندهاي روزانه

گالري قالب وبلاگ
آموزشی و تفریحی
آرشيو پيوند ها

مترجم قالب


گالري قالب وبلاگ

Rendition By : GHALEBKADEH

تبلیغات

سلام

خوبین؟

میخوام خاطره ی کایاک دونفرمون با رضا رو بنویسم البطه از زبون رضا

خوب صبح شدو ما آماده شدیم واسه مسابقه که مربیه خوبمون اومد گفت رده سنی ما یعنی منو رضا کایاک 500 نداره .من قرار بود 1000 بزنم رضا 500 بعد من قبول نکردم گفتم 2 میشینیم با رضا. اول مربیمون قبول نکرد چون ما تاحالا کایاک دونفر ه نزده بودیم بعد با اصرار ما قبول کرد .

حدود نیم ساعت دیگه مسابقه شروع میشه علی هنوز گیر اینه که چی بپوشه (آخه نمیدونستم چی خوبه چی بده) تازه مسابقه ی مجتبی تموم شده ما هم داریم خودمونوآ ماده میکنیم وبه شهرای دیگه میخندیم      سوژی جدید پیدا کردیم کرمانشاه بود قایق مون را توی آب انداختیم ، خیلی می ترسیدم چون اولین بار بود با هم دو نفره می نشستیم ، کاور قایقمونو ردیف کردیم ، تیپمونم یکدست بود همه ی شهر ها داشتین ما را نگاه می کردن چون خیلی خوف بودیم 2 یا 3 کیلو متری گرم کردیم کاملا آماده بودیم همش داشتیم همدیگرو تشویق می کردیم و به هم روحیه می دادیم (آره رضا ما میتونیم دوروسته تا حالا 2 ننشستیم ولی ما مثه داداشیم پس میتونیم/ آره علی بزن ماشالا هیچی نیستن ما میتونیم)، تیم کرمانشاه خیلی خنده دار بود نفر جلو داشت می شکست نفر عقب هم خیلی چاق بود ،  تیم های دیگه که از کنار ما رد می شدن هی میگفتن ماشاء اله تیم بوشهر ولی نمی دونستن ما اولین باره که با هم دو نفره می نشینیم ، رفتیم سر خط خیلی خوب می دونستم باید چکار کنم 10 ثانیه به استارت قایقو جلو کشیدیم داور نفهمید استارت داد شروع کردیم زدن. تمپ پارو زدن مون خیلی بالا بود تا 200 متر اول بودیم قایق انزلی و نوشهر داشتن

می جنگیدن سر 250 متر تمپه پایین آوردیم تیم کرمانشاه چهارم بود با 50 ،60متر اختلاف کاری رو که نباید می کردم انجام دادم مسخره شون کردم با علی کلی خندیدم ، از اینجا همه چی بهم ریخت پاروهامون خورد بهم تیم انزلی از ما رد شد علی رو تشویق کردم پارو زدنمون درست شد ولی هنوز داشتیم می خندیدم داور ما را نگاه کرد فکر کرد دیوونه شدیم      تیم نوشهر هم از ما رد شد اگه با فشار 50 درصد هم پارو می زدیم تیم سوم بودیم اما یک لحظه قایق به راست کج شد سر 500 متر نتونستیم جمش کنیم باورم نمی شد علی افتاد تو آب منم کاورم گیر کرده بود در نمی اومد داشتم خفه می شدم خدا کمکم کرد اما خیلی سخت بود باور کردن اینکه ما به این راحتی مدال را از دست دادیم نمی دونستیم بخندیم یاگریه کنیم اما همه چی تموم شده بود دیگه کاریش نمی شد کرد . 

مجتبی هم که خدا زیاد ش کنه  یه عکس از دونفرمون نگرفت ولی عکسی که همینجا گرفتیم میزارم

علیرضا

خدایا کمکم.ن کن کارمون درست شه وگرنه خودمو میکشم  برامون دعا کنین.  



ادامه مطلب

نوشته شده توسط مملی در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385


بنام خدا

سلام

نمیدونم چرا یاد چند وقت پیشا افتادم دارم دیونه میشم .مخصوصا" اگه یه نفر که دوسم داره ازم ناراحت باشه.این شعرو واسه اون نا رفیق نوشتم

به هردر زدم شاید برگردی / ولی جوابت این بود فراموشم کن اگه مردی

باشه باشه منم می کشم عقب / فقط خواهشم اینه نزار واسم لقب

تشکر نکردیبابت زحماتم / به من که میرسیدی گرفتی ماتم

مگه چی واست کم گذاشتم / شاید این فکرو کردی که دوست نداشتم

حالا که همچی تموم شده فهمیدم که وقتم با تو حروم شده

به هم ثابت شده عشق این زمونه مفت شده

پس منم یادتو میکنم مچاله میندارمش تو سطل زباله

دارم میکنم فکر چاره که حالتو بگیرمو بکونمت آواره

دیگه عشق نداره واسم معنا پشت میکنم بهت بدون تمنا

نمی کنم بهت اعتنا منم میرم دنبال عشقم پی فرداخنجر از پشت زدن



ادامه مطلب

نوشته شده توسط مملی در شنبه شانزدهم دی 1385


بنام خدا

سلام

  خوابیدی رو بال موجا کاش می شد بودم کنارت / توبا کایاک به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت

دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی / روزگار مارو جدا کرد یه غروب توی جوانی

دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم / کاش بشه تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

میخوام بگم از اون روزای تمرین که دست توی دست

چه خوش بودیم با رفیقا آرزوهامون شکست

سختیو مشکلات جلودارمون نبود / لحظه ها تند می گذشتن زیر گنبد کبود

تااینکه روزای خوشو آب اومد وبرد / سخن با تو هستم تا آخر رفیقم مرد

مسولین اونارو تو چنگشون اسیر کردند / اجل جان مرگشو داد و اونارو اسیر کردند

بچه ها توی جوانی رفتن از پیشمون / رفیقا رو تنها تکمیل نکردن دینشون

نشون به اون نشون که یادشون توی ذهنمونه / خدا اینو بهتر از همه ی ما می دونه

رفیق خوب چیزی نیست که بره از یاد / آخه رفاقت نعمتی که خدا بهم داد

بعد ازجدا کردن تمرین زندگی شده مثل مرداب / رویاهای خوشو فقط می دیدم توی خواب

بودنه تمرین شده برامون یه سراب / چیزی نمونده ازشون بجز نوشته های توی قاب

دلم می سوزه وقت خداحافظی نداشتن / با رفتنشون فقط اسمشونو جا گذاشتن

شادی و تفریح دیگه رختشون بستن / به جاش قصه و غم توی دلامون نشستن

5شنبه ها همه می ریم سرتمرین/ چشا گریون دلا همه غمگین

درو دیوار شده پر از نوشته هاشون / تو گوشم می پیچه صدای خندتون

نمیدین داد می زنم بلند صدا مو بشنوید / دلم تنگ شده چرا جوابو

بغز بهم امون نوشتن نمی ده / یه روز میام پیشتون اون روز نزدیکه

پس خداحافظ تا لحظه ی دیدار / خدا کنه خواب باشم پس کی می شوم بیدار

توکه رفتی به سلامت وعده ما دمه در هیئت/ حسرت یه لحظه تمرین واسه من شده یه عادت 0771



ادامه مطلب

نوشته شده توسط مملی در جمعه پانزدهم دی 1385


سلام

چطورین؟؟

میخوام از این 2 ماه یا 3 ماه ای که گذشت بنویسم.حتی یادمم نیست کی بود مخم دیگه کار نمیکنه.این چند روزم که3 تا از امتحان هام پشت سرهم بود دیگه بد تر.خو بریم سوراغ 2 ماه گذشته. مسابقات نزدیک بود ما سخت در حال تمرین کردن بودیم هم ما هم دخترا     از مدرسه هم که مرخص بودیمو همش صبح و ظهر گرفتار تمرین کردن بودیم تا اینکه خبر رسید ما رو می خوان با مینی بوس ببرن اول که فهمیدیم حالمون گرفته شد ولی بد از یه گفتگو  یاد اون همه سختی که کشیده بودیم افتادیمو بی خیال شدیم.مربی خوبمونم   ناراحت بود از این موضوع. به ما گفت اگه این همه زحمت نمیکشیدین تیم ازام نمی کردم .خلاصه ما رفتیم آقا منم از دره میترسم نخندینا جریان داره که میترسم حالا بعد میگم . و قتی می رسیدیم به درها من چشامو می بستم سرمو می زاشتم رو زانوم بعد سلیمو رضا اذیتم می کردن مسخرم می کردن .خلاصه با شوخیهایی که می کردیم یه طوری خستگی راهو از کلمون بردیم.تا رسیدیم از خستگی همه خوابیدیم تو آبم نر فتیم تمرین کنیم .همون شبم بازی پیروزی با فک کنم فجر بود آقا با رضا رفتیم بیرون دیدیم به به یه عده تماشاگر پیروزی واستادن. با رضا یه خورده فک کردیم گفتیم بریم کل بندازیم رفتیم  کل کل کردیم رضا یه دفه گفت پیروزی سوراخه حالا بیا دوروستش کن هیچی دیگه اون لحضه نگاه به رضا کردم گفتم رضا حس فرار دارم تو چی گفت: منم همین حسو دارم بعد تا خوابگاه فرار کردیم.(البته تعدادشون زیاد بود وگرنا حالشونو می گرفتیم)خلاصه گذشتو رفتیم بخوابیم .من پیش سلیم بودم همه خواب بودن داشتم باش در مورد تست صحبت می کردم که یه هویی یه صدایی اومد می گفت: ماشالا علی بزن بزن 200 متر آخره بزن همه بلند شدیم جز رسول بله آقا رسول داشت تو خواب حرف می زد.خلاصه کلی خندیدیم.تو مسابقه هم با 13 نفرکمتر مقام خوبی اوردیم .حال هم که تمرینامون رو جدا کردن آخه با 3 روز تمرین در هفته چه میشه کرد آخه ما هم آرزوداریم می خوایم به یه جایی برسیم مثه داداش رضا بشیم مثه آبجی الاهه بشیم    آخه چرا درک نمیکنین چرا.هاهاهاهاها 

خدایا کمکمون کن  



ادامه مطلب

نوشته شده توسط مملی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385


مطالب قبلي


منوی وبلاگ

صفحه نخست

پست الكترونيك

ترجمه قالب وبلاگ

آرشیو مطالب
نویسندگان

آرشيو مطالب

شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي

 

سلام...خوبد؟
اسم:علی
ورزشکارم و رشته’ محبوبه من قایقرانی....یکی از بچه های قایقرانی هستم و میخوام اینجا از خاطراتمون بنویسم....خاطرات روزای خوبی که کنار هم بودیم....با هم خندیدیم و با هم غمگین شدیم.....به افتخار هرچی قایقران.....

Copy Right © 2007 aleg-kayak All Rights Reserved.RENDITION By TAKPC